ثبت نام     کلمه عبورتان را فراموش کرده ايد؟                                                                          














    امروز: جمعه 5 خرداد ماه، 1391
در 16:17 جمعه 5 خرداد ماه، 1391 شما با آي پي 38.107.179.221 سيستم عامل نسخه بيت اندازه تصوير وارد پرشین شاد شده ايد,خوش آمديد
عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
رمز عبور:
تايپ مجدد:

کد امنیتی

 
آمار سایت
موضوعات
نظرسنجی
از چه استانی بیننده پرشين شاد هستید؟

بوشهر
تهران
استان های جنوب
خراسان، كرمان,یزد
گیلان,مازندران,گلستان
اصفهان ، فارس
اردبيل ، آذربايجان
قزوين ، زنجان ، قم
دیگر استان ها...



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 4361
نظرات : 0
حمایت از پرشین شاد

پرشین شاد پورتال جامع ایرانی: داستان کوتاه

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]
جمعه، 8 آبان ماه، 1388       نويسنده : ميلاد       دسته:       بازديد:2270

-

دروغگويي مي ميرد و به جهان آخرت مي رود.

در آنجا مقابل دروازه هاي بهشت مي ايستد سپس ديوار بزرگي مي بيند که ساعت هاي مختلفي روي آن قرار گرفته بود.

از يکي از فرشتگان مي پرسد “اين ساعت ها براي چه اينجا قرار گرفته اند؟”

فرشته پاسخ مي دهد :”اين ساعت ها ساعت هاي دروغ سنج هستند و هر کس روي زمين يک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد يک دروغ بگو يد عقربه ي ساعت يک درجه جلوتر ميرود”.

مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کيه؟!”

فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتي يک دروغ هم نگفته بنابراين ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.

- واي باور کردني نيست . خوب آن ساعت کيه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لينکلن(رئيس جمهور سابق آمريکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!

 - خيلي جالبه راستي ساعت من کجاست ؟

فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفي استفاده مي کنند.


-
                                                                                                              
جمعه، 8 آبان ماه، 1388       نويسنده : ميلاد       دسته:       بازديد:9263

-
محمدرسول عاصمي
 شما به تازگي رئيس يه بيمارستان شديد.يه روز صبح مثل هميشه وارد اتاق کارت مي شي و با يه گزارش متفاوت روي ميز برخورد مي کني.
وقتي به دقت مطالعه اش مي کني متوجه مي شي که مربوط به مرگ 3 تن از بيماران بستري شده در بخش مراقبت هاي ويژه قلب، در سه روز متواليه.

به مسئول دفترت مي گي مسئولين اين بخش رو خبر کنه تا به اتاق رئيس بيان و همچنين ازش مي خواي تا با مسئول حراست بيمارستان تلفني صحبت کني.

مطلب رو با هر کي در ميون مي زاري صحبت از يه معجزه يا جا خوش کردن عزرائيل مي شه.



آخه تو گزارش اومده که رو يه تخت خاص در سه روز متوالي سه نفر راس ساعت 8 صبح جان خود را از دست دادن و عجيب تر اينکه يکي از اين بيماران خيلي هم حال عموميش بد نبوده.

تصميم مي گيري که يه ذره به خرافات هاي ديگران ايمان بياري و تخت رو جا به جا کني.
ولي روز بعد دوباره خبر مي رسه بيماري که روي تخت جديد هم بود راس ساعت 8 صبح مرده.
ديگه واقعا باور مي کني که اون مکان يه مکان نفرين شده باشه .

-
                                                                                                              
جمعه، 8 آبان ماه، 1388       نويسنده : ميلاد       دسته:       بازديد:1589

-
روزي يک مرد روحاني با خداوند مکالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد، مرد نگاهي به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند، به نظر قحطي زده مي آمدند، آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدي، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و چاق بوده، مي گفتند و مي خنديدند، مرد روحاني گفت: 'خداوندا نمي فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي کنند!'

هنگامي که موسي فوت مي کرد، به شما مي انديشيد، هنگامي که عيسي مصلوب مي شد، به شما فکر مي کرد، هنگامي که محمد وفات مي يافت نيز به شما مي انديشيد، گواه اين امر کلماتي است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوري مي کنند که يکديگر را دوست داشته باشيد، که به همنوع خود مهرباني نماييد، که همسايه خود را دوست بداريد، زيرا که هيچ کس به تنهايي وارد بهشت خدا (ملکوت الهي) نخواهد شد.

-
                                                                                                              
جمعه، 8 آبان ماه، 1388       نويسنده : ميلاد       دسته:       بازديد:1536

-

ابوالفضل زرويي نصرآباد


يکي بود، يکي نبود. غير از خدا هيچ کس نبود.

سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا که با فلاکت و بدبختي زندگي مي‌کردند. يک روز يک جلسه‌ي مشورتي گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببينند چطور مي‌توانند از اين وضعيت خلاص شوند.

شپش اول گفت: «همه‌ي بدبختي ما از اين است که حوزه‌ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر کداممان برويم سر وقت يک گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند: «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر کدام حوزه‌ي کارشان را مشخص کنند.

شپش اول گفت: «من مي‌روم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته‌اند.»

شپش دوم گفت: «من هم مي‌روم به خانه‌ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»

شپش سوم گفت: «من هم مي‌روم به ولايت غربت پيش فک و فاميل‌هاي خودم.»

باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي کردند و از هم جدا شدند.

شپش اول مستقيما رفت به خانه‌ي ملک‌التجار. شب بود و ملک التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملک‌التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملک‌التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من کاري داري، حالا فرصت نيست. ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي کشيد و بعد رفت به حجره.

ملک‌التجار به شپش گفت: «چه مي‌خواهي پدر جان؟»
شپش که نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست کرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يک مريضي صعب‌العلاجي دچار شده‌ام. حکيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است. لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.»
ملک‌التجار سري از روي تاثر و تاسف تکان داد و گفت: «آخيش، حيوونکي! پس تو هم با من همدردي؟ اتفاقا من هم کم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه کنم. لذا متاسفم. خدا روزي‌ات را جاي ديگري حواله کند.»

شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.

شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او کرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده‌ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز کرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا کرد و بنا کرد به مکيدن. قدري تقلا کرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو که خون نداري چرا بي خود بفرما مي‌زني؟»
بعد هم از زور غصه رفت مرکز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترک است.

شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فک و فاميل‌هايش. اهل فاميل از او استقبال کردند و گفتند: «جايي آمده‌اي که وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يک پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي‌رويم آنجا، خون کساني را که آمده‌اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي‌کنيم.»

شپش سوم که عاقبت به خير شده بود هر روز با فک و فاميل‌هايش مي‌رفت به پايگاه انتقال خون.

آخرين خبر
با کمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان‌شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع کليه دوستان و آشنايان مي‌رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد که در واپسين لحظات سروده (معلوم مي‌شود که آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي‌شود:

بيهده گشتيم در جهان و به نوبت
«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!

ما از اين داستان نتيجه مي‌گيريم که آدم اگر عاقل باشد، نمي‌نشيند درباره شپش‌ها افسانه بنويسد.

قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونه‌ش نرسيد .

-
                                                                                                              
جمعه، 8 آبان ماه، 1388       نويسنده : ميلاد       دسته:       بازديد:1458

-

قبل از ازدواج: عزيزم من بي تو ميميرم . تو اين يك ساعتي كه نبودي برام يك سال گذشت
ديگه خواهش مي كنم تركم نكن

دوران نامزدي: اي تو محبوبترين محبوبها ، اي زيبا ترين موهبت الهي ، اي ادامه حيات من ،نمي دانم اگر فردا تو نباشي " آيا من فرداي آن روز را خواهم ديد؟

دوران ازدواج: عزيزم شام داريم ؟ يا بايد برم از همسايه خوبمان رستوران نويد غذا بخرم ! لباسام رو هم كه نشستي" اشكال نداره اتو شويي هم بايد نون بخوره ديگه!

دو سال بعد از ازدواج: خانوم من حوصله مهمونهاي شما رو ندارم يعني از خواهرت با اون شوهر مدعي اش نفرت دارم من ميرم خونه مامانم شب هم نميام!

پنج سال بعد از ازدواج: ديگه از دست تو ديوونه شدم اون از دست پختت كه همش شفته پلو ميپزي اين هم وضع خونه زندگيمونه همش پاي تلفن ميشيني با آبجي جونت از مد لباس و كلاسهاي لاغري حرف ميزني ديگه طاقت ندارم
هشت سال بعد از ازدواج: طلاق ........!!!!!


-
                                                                                                              
جمعه، 8 آبان ماه، 1388       نويسنده : ميلاد       دسته:       بازديد:1528

-
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .
 
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه اي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
 
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :
 
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
 
از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود .
 
فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم .
 
در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
 
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "
 
او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند .
 
چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
 
يك لبخند زندگي مرا نجات داد!

-
                                                                                                              
جمعه، 8 آبان ماه، 1388       نويسنده : ميلاد       دسته:       بازديد:1428

-
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

-
                                                                                                              
اطلاعات بوشهر
مطالب برتر ماه
 
            
  عکس های بهنوش بختیاری

  عکس های سوگل طهماسبی

  عکس های لیلا بلوکات

  عکس های جدید نیکی کریمی

  کار عجیب یک مرد به مدت 15سال! + عکس

  فال روز جمعه 8 مهر ماه 1390

  9 راز جالب و خواندنی در مورد زندگی خصوصی مایلی سایرس

  اگر عصبانی هستید، این یادداشت را بخوانید

  آشنایی با علائم سندرم كوشینگ

  به این ده شهر سفر نکنید!+تصاویر

  با منفورترین زن چین آشنا شوید! + عکس

  تک عکس های جالب بازیگران ایرانی

  عکس های الناز شاکر دوست

  فال روز پنج شنبه 24 شهریور ماه 1390

  بحران کمبود شوهر برای 1 میلیون دختر!

  اولین بازیگر زن سینمای ایران! + عکس

  سحر زکریا: نگران آینده کاری خود هستم/ مهران مدیری بهتر از بقیه طنز را می‌شناسد

  قيمت‌های جديد در بازار خودرو

  امروز سالگرد شهادت رئیسعلی دلواری

  تصاویری جدید از محمدرضا گلزار در فیلم شیش و بش!

 
            
   تک عکس های زیبا از بازیگران ایرانی (سري جديد )

   عکس های هستی مهدوی فر(اکرم) و یاسر جعفری(امیر حافظ) سریال جراحت

   عکسهای دیدنی سحر قریشی و همسرش

   قیمت انواع محصولات بنزین سوز ایران خودرو در تاریخ 17/01/90

   مکان های دیدنی و زیبای استان بوشهر به روایت تصویر

   قیمت انواع خودرو های پژو 207 اتومات ، 206 صندوقدار و ... در تاریخ 20/01/90

   قیمت خودرو های پراید، تندر، رونیز در تاریخ 18/01/90

   نرخ خودروهای داخلی در بازار (9/9/88)

   عکس های جدید و دیدنی نفیسه روشن

   عکس دختر موتور سوار در خیابان انقلاب تهران!

   عکسهای حضور هنرمندان در کنسرت رضا یزدانی

   قیمت انواع خودرو های وارداتی در تاریخ 17/01/90

   عکس های بهنوش بختیاری

   3 عکس جدید و بسیار زیبا از نیوشا ضیغمی

   دانلود تیتراژ پایانی سریال تاوان

   عکس های شاهرخ استخری در سریال فاصله ها

   هندوانه مکعبی؛ هدیه ویژه شب یلدا/عکس

   نرخ خودروهای داخلی در بازار (10/12/88)

   عکس های بهاره افشاری بازیگر نقش بیتا در سریال فاصله ها

   عکس های مریم معصومی بازیگر نقش منصوره در سه دانگ سه دانگ

 
            
   عکسهای دیدنی سحر قریشی و همسرش

   فال روز: 10 اذر

   عکس های جدید و دیدنی نیوشا ضیغمی

   زنده به گور کردن کودکان در کود به امید شفا یافتن!! (+عکس

   5دلیل قانع کننده برای رانندگی با سرعت کم!؟

   پدر گوینده مشهور هم از ایران رفت

   عکس: برج کج پیزا در اراک!!!

   عکس های نیما شاهرخ شاهی

   عکس های هستی مهدوی فر(اکرم) و یاسر جعفری(امیر حافظ) سریال جراحت

   عکس های جدید و زیبای شبنم قلی خانی

   روز بوشهر مبارک!

   دانلود آهنگ تیتراژ سریال چهار چرخ با صدای مجید اخشابی

   اولین مسابقه بوسه در ایران: "ببوسید و برنده شوید"!! (+عکس)

   وقتي جنبه رياست نداري…!

   عکس های دیدنی از دکراسیون منزل

   عکس‌های جدید مصطفی زمانی در فیلم آل! (+پوستر فیلم)

   عکس های جدید سحر قریشی ,سمانه پاکدل و حدیث میر امینی

   ترفند تماس با شماره دایورت شده !!!

   برخي رشته هاي دانشگاهي به طنز

   نود ضربه شلاق برای دختر عرب 13ساله بخاطر داشتن تلفن همراه در مدرسه!

 
                عکس های بهنوش بختیاری

   عکس های سوگل طهماسبی

   عکس های لیلا بلوکات

   عکس های جدید نیکی کریمی

   تک عکس های جالب بازیگران ایرانی

   عکس های الناز شاکر دوست

   تصاویری جدید از محمدرضا گلزار در فیلم شیش و بش!

   عکس های جدید پریناز ایزدیار بازیگر نقش روح در سریال پنج کیلومتر تا بهشت

   عکس های دیدنی بهنوش بختیاری و مریم معصومی

   عکس های مریم معصومی بازیگر نقش منصوره در سه دانگ سه دانگ

   عکس های جدید لیلا اوتادی,نفیسه روشن,شبنم قلی خانی

   جدیدترین عکس از لیلا حاتمی و فرزندانش در کنار مهتاب کرامتی!

   عكس قديمي از ناصر حجازی در آرایشگاهی در رشت!

   چهره بدون گریم بازیگران سریال ساختمان پزشکان!

   عکس های جدید و دیدنی بهاره افشاری

   عکس های دیدنی روشا ضیغمی

   عکس جالب دو نفره مهدی پاکدل و بهنوش طباطبایی!

   عکس های داغ و جدید از بازیگران در مکه

   حرکت فوق العاده جالب و عاشقانه مردی که زنش گیتاریست بود!! + عکس

   عکس های جدید و دیدنی نفیسه روشن


                                           سايت پرشین شاد وابسته به هيچ دسته يا گروهي نيست و ثبت شده در پايگاه ساماندهي وزارت فرهنگ و ارشاد مي باشد. پشتیبان و میزبانی:آشیانه

Home  |  Ads  |  Forums  |  Bushehr  |  Account  |  About                                                                            Design and Administrator : Milad.Jafari Powored By ©  PHPNUKE. All rights reserved