
|
در
05:12 جمعه 5 خرداد ماه، 1391
شما با آي پي
38.107.179.223
سيستم عامل
نسخه
بيت
اندازه تصوير
وارد پرشین شاد شده ايد,خوش آمديد
|
|
تبليغات
دستبند مغناطيسي پاور بالانس,پديده اي شگفت انگيز و بي نظير
پر فروش ترين محصول سال ۲۰۱۱ اروپا
من توانستم... شما هم ميتوانيد!
-
براي فردي که به قدرت افيون زنده است، نبود افيون، مرگ نيست بلکه روزي هزاربار مردن و زندهشدن است و من اينبار تصميم گرفتم روزي هزاربار بميرم. من توانستم... شما هم ميتوانيد! ميتوان رشتهي اين چنگ گسست ميتوان کاسهي آن تار شکست ميتوان فرمان داد: هان، اي طبل گران زين، پس خاموش بمان به چکاوک اما، نتوان گفت مخوان! «فريدون مشيري» اين روزها نوشتن برايم سخت شده، شايد چون ميدانم زمان خواندهشدنم فرارسيده و من هميشه از خواندهشدن، وحشت داشتهام نه از خواندهشدن که از برملا شدن اما گويا اين زمان لازم است که من برملا شوم تا بشکنم شايد بتوانم دوباره بسازم اين بنايي را که از ابتدا کج ساخته بودم. قرار بود از خودم بنويسم، از سختي راه، از همان خشت اول که کج نهاديم و تا ثريا رفتيم اما هرچه کردم نشد، هرچه نوشتم، سخت تکراري بود و يکنواخت، آنقدر که خودم هم حوصلهي تمام کردنش را نداشتم. نوشتن از سختيها، سخت ميشود وقتي بداني همه تجربهاش کردهاند، وقتي بداني هر فرد به اندازهي وسع خود، سهمي از آن برده است و در اين ميان، وسع تو هم بسيار ناچيز بوده است. اين بود که از خودم گذشتم تا به اقيانوس برسم. بهراستي هم انگار سالها گذشته است از آن روزها، انگار هرگز مال من نبودهاند و من فقط بخشي از يک کتاب را خواندهام. چهطور ممکن بود من که آن همه ميناليدم به نميدانمهايم، آنچنان اسير ميدانمها شوم؟ من که آنقدر بيزار بودم از روزمَرگيها، اسير دست تکرارها شوم، من که آن همه ميناليدم از وجودم، من که خود را دردانهي کائنات ميپنداشتم، اين همه کوچک و خوار شوم؟ اما نه، چه کسي بهتر از من ميداند که «من» چگونه من را نابود کرد. من از همان آغاز، چوب بدفهميهايم را خوردم. من فراموش کرده بودم که واژهها، تنها رختي بر تن مفاهيماند، من فراموش کرده بودم که ما انسانهاي «چون که زيرا» آنقدر درپي دليلها و استدلالها شدهايم که يادمان رفته مفاهيم، قبل از ما و قانونهاي ما بودهاند و جريان داشتهاند. ما فراموش کردهايم که واژهها هرگز به وسعت معناها نبودهاند. من گمان ميکردم براي دانستن نميدانمها بايد بيوقفه بهسوي کتابها هجوم برد. من نميدانستم براي دانستن، اول بايد تکليفت با خودت روشن باشد، بايد بداني در کجا ايستادهاي و به کجا ميخواهي بروي، بايد بداني وسعت از درک چهقدر است و سهمت از دانستن چهقدر! افسوس که من اينها را نميدانستم و در لابهلاي صفحههاي کتابها، اول اعتمادم، بعد خدايم و بعد از آن، خودم را جا گذاشتم و فراموش کردم. من گمان ميکردم براي روزمره نبودن بايد هر روز، کاري جديد کرد و هر روز به رنگ تازهاي درآمد و چون نميتوانستم اينچنين کنم، دست از زندگي شستم، در گوشهاي نشستم و شوکران را نفسنفس به درون سينه فرستادم و مرگ را در عين زنده بودن، تجربه کردم. من در پسِ «بيخودي» و «بيخداييام» با نديدن آنچه آينهها پيش رويم به تصوير ميکشيدند، افيون را برگزيده بودم و خبر نداشتم براي روزمره نبودن، کافيست نگاهت را عوض کني و هر روز در پس طلوع خورشيد، رنگي تازه ببيني. دنيا آن روز تفاوت ميکند با روزهاي قبل. من نميدانستم که افيونها، درمان درد نيستند، فقط چند لحظهاي آرامت ميکنند و پس از آن، درد بيشتر و سختتري بازميگردد. من گمان ميکردم دردم بيخداييست و نميدانستم که درد من، نه از نبود خدايم بلکه از نبود خودم است. درد من، بيهودگي بود، از بيمصرفي بود. روزهاي سختي بود، خيلي سخت و منِ بيخود، بيخدا و عاصي، به مجنوني ميمانستم که بيهدف در بيابان بهدنبال آب ميگردد. من گمان ميکردم که خدايي ندارم و نميدانستم خدا ميداند که بندهي رهگمکردهاي دارد! يادم هست آن شبي که از فرط ناچاري و درماندگي، بر آستانش مشت کوبيدم و فرياد زدم «خدايا! نجاتم بده که ديگر طاقت اينهمه سرگشتگي ندارم» و خداوند، همان شب مرا به وسعت کائنات در آغوش گرفت... همان شب، عزيزي را از دست داديم و گويا مرگ که ناگهان اينهمه نزديک شده بود، تلنگر که نه، مشتي سنگين بر صورتم نواخت. من هرگز از مرگ نميترسيدم و حتي گاه به التماس براي خود ميخواستمش، اما رفتن او براي من که آنچنان غرق خود شده بودم که همهچيز و هرچه اطرافم بود را از ياد برده بودم، مانند بيداري در پس يک کابوس بود. براي فردي که به قدرت افيون زنده است، نبود افيون، مرگ نيست بلکه روزي هزاربار مردن و زندهشدن است و من اينبار تصميم گرفتم روزي هزاربار بميرم. هر روز که ميگذشت، به اميد فرداي بهتر، بهتر ميشدم. انگار دروغ بود که ميگفتند: «اگر سه روز دوام بياوري، راحت ميشوي!» محال بود، آنان که ميگفتند: «به شيشه مبتلا نخواهي شد.» من ديگر حتي ناي مردن هم نداشتم، آنقدر در خيابان به دنبال آدرس خانه گشته بودم که ديگر جرأت تنها بيرون رفتن نداشتم. آنقدر در خانه فرياد زده بودم که ديگر روي در خانه ماندن نداشتم، ديوانه شده بودم، ديوانهاي که خود، ديوانگياش را باور نداشت! چند ماهي گذشت تا درپي يک سفر، مسافري را شناختم، مسافري که از راه من، بازگشته بود و جاده را يافته بود. دستم را گرفت و با دست ديگر به نقطهاي دور اشاره کرد و گفت: «اگر از اين راه بروي، آب را خواهي يافت...» من به اميد يک ليوان آب، راهي شدم و اقيانوس را يافتم! اما ورود به اقيانوس، قانون داشت. براي شناکردن بايد رختها را بکني که لباسها هرچه باشند، از سرعت حرکت ميکاهند. بايد هرچه توشه اندوخته بودم، در ساحل جا ميگذاشتم، بايد برهنه از هرچه ميدانم و نميدانم، تن به آب ميزدم. براي درمان، يک جزء کل را به راهبلدها ميسپردم. پايم که به آب رسيد، قانون اول را برايم خواندند: «آببازي». گفتند به آنچه علاقه داري، مشغول باش. گفتم: «شنا، شناکردن را به من بياموزيد.» گفتند: «خواهي آموخت، کمکم.» گفتند: «بازي کن اما به آنچه انجام ميدهي، خوب فکر کن.» اما من آنقدر ذهنم شلوغ بود که ياراي انديشيدن نداشتم. گفتم: «نميتوانم، من به درد هيچکاري نميخورم حتي به درد فکرکردن.» گفتند: «هيچ جانداري بيهوده نيست حتي اگر خود، اينچنين بپندارد» و من باور کردم... روزها درپي هم ميگذشت و من هر روز يکقدم، تنها يکقدم جلوتر را ميديدم. آرامآرام حرکت ميکردم، روزهاي نخست، گمان ميکردم که آخر راه، درمان درد من است اما تنم که با آب اُخت گرفت، دانستم که درمان من، بهانهاي بيش نيست براي آشتي دادن من با «من» و آخر راه، آنچنان دوردست است که شايد حتي به عمرم هم ميسر نشود. در اقيانوس، قانون بزرگ «تدريج» است. ميخواهي درمان شوي؟ آرامآرام. ميخواهي انسان باشي؟ قدم به قدم، اينجا پلهپله تا ملاقات خدا هم ميتواني بروي. من آنقدر به بازي سرگرم شدم که نفهميدم چه وقت شنا آموختم، چه وقت با خودم دوست شدم و در آغوشش فشردم! يادم نيست خدايم از کِي قادر مطلق شد، ابرها کنار رفت و خورشيد، دوباره تابيدن گرفت. من در پس اين تدريجها، چه بسيار گوهرهاي گمکرده را دوباره يافتم، دوباره من شدم و زمان حرکت، آغاز شد. من اما هرگز فراموش نخواهم کرد که تا مقصد، راه درازي مانده و اگر بنشينم، از غافله عقب ميمانم. باشد که بتوانم به اندازهي فهم، از اين درياي بيکران بهرهمند شوم...
مطالب تصادفی این موضوع برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
|
سايت پرشین شاد وابسته به هيچ دسته يا گروهي نيست و ثبت شده در پايگاه ساماندهي وزارت فرهنگ و ارشاد مي باشد. پشتیبان و میزبانی:آشیانه