
|
در
01:16 جمعه 5 خرداد ماه، 1391
شما با آي پي
38.107.179.221
سيستم عامل
نسخه
بيت
اندازه تصوير
وارد پرشین شاد شده ايد,خوش آمديد
|
|
تبليغات
دستبند مغناطيسي پاور بالانس,پديده اي شگفت انگيز و بي نظير
پر فروش ترين محصول سال ۲۰۱۱ اروپا
حكايت سه شپش!(طنز)
- ابوالفضل زرويي نصرآباد يکي بود، يکي نبود. غير از خدا هيچ کس نبود. سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا که با فلاکت و بدبختي زندگي ميکردند. يک روز يک جلسهي مشورتي گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببينند چطور ميتوانند از اين وضعيت خلاص شوند. شپش اول گفت: «همهي بدبختي ما از اين است که حوزهي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر کداممان برويم سر وقت يک گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند: «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر کدام حوزهي کارشان را مشخص کنند. شپش اول گفت: «من ميروم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشتهاند.» شپش دوم گفت: «من هم ميروم به خانهي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.» شپش سوم گفت: «من هم ميروم به ولايت غربت پيش فک و فاميلهاي خودم.» باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي کردند و از هم جدا شدند. شپش اول مستقيما رفت به خانهي ملکالتجار. شب بود و ملک التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملکالتجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملکالتجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من کاري داري، حالا فرصت نيست. ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي کشيد و بعد رفت به حجره. ملکالتجار به شپش گفت: «چه ميخواهي پدر جان؟» شپش که نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست کرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يک مريضي صعبالعلاجي دچار شدهام. حکيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است. لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملکالتجار سري از روي تاثر و تاسف تکان داد و گفت: «آخيش، حيوونکي! پس تو هم با من همدردي؟ اتفاقا من هم کم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه کنم. لذا متاسفم. خدا روزيات را جاي ديگري حواله کند.» شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب. شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او کرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمدهام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز کرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا کرد و بنا کرد به مکيدن. قدري تقلا کرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو که خون نداري چرا بي خود بفرما ميزني؟» بعد هم از زور غصه رفت مرکز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترک است. شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فک و فاميلهايش. اهل فاميل از او استقبال کردند و گفتند: «جايي آمدهاي که وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يک پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم ميرويم آنجا، خون کساني را که آمدهاند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان ميکنيم.» شپش سوم که عاقبت به خير شده بود هر روز با فک و فاميلهايش ميرفت به پايگاه انتقال خون. آخرين خبر با کمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روانشاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع کليه دوستان و آشنايان ميرساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد که در واپسين لحظات سروده (معلوم ميشود که آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ ميشود: بيهده گشتيم در جهان و به نوبت «ايدز» گرفتيم در ولايت غربت! ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که آدم اگر عاقل باشد، نمينشيند درباره شپشها افسانه بنويسد. قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونهش نرسيد .
آخرین مطالب مرتبط با این موضوع مطالب تصادفی این موضوع برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
امتیاز دهی به مطلب
|
سايت پرشین شاد وابسته به هيچ دسته يا گروهي نيست و ثبت شده در پايگاه ساماندهي وزارت فرهنگ و ارشاد مي باشد. پشتیبان و میزبانی:آشیانه